تبليغاتX
ღ alone love ღ
به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه …….

وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ……

.

.

به سلامتی دریاچه اورمیه…
نه بخاطر اینکه مظلومه
 فقط به خاطر اینکه هیچ وقتی اجازه نداد کسی توش غرق بشه…
.
.
به سلامتی‌ اون بچه‌ای
 که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته،
به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟
باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری ….
.
 .
.
به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!
.
 
.
.
به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن….!
.
.
.
 .
به سلامتی سیم خاردار!
که پشت و رو نداره
.
.
.
 به سلامتی اونی که بی کسه، ولی ناکس نیست
.
.
  به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه
.
.
.
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن…
.
.
  به سلامتی مداد پاک کن
که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه…

.

.

 به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست
ولی هنوزم شکستن بلد نیست…

.

.

به سلامتی مادر…
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه…

.

.

به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن

.

.


به سلامتی رفقای پرانرژی وب موفقیت ...
نه به خاطر فقط پر انرژی بودنشون !

به خاطر با وفا بودنشون!


به سلامتی همه عاشقای دنیا........



شنبه 1391/02/23 |

...قرار

 
 

بیا قرار بگذاریم که . . .
هیچ وقت با هم قرار ی نداشته باشیم !
بگذار همیشه اتفاق بیافتد !
این طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم !
منتظر ِ یک اتفاق که " تــــو " را به " مـن " برساند.





شنبه 1391/02/23 |

سلاااااااااااااااااااام.بچه ها من امروز بعد از مدتي با دوستام اومدم تو وب.الان تو مدرسه يواشكي اومديم تو اينترنت. من ، مهسا ،فاطمه ، فروغ ، يه مهسا ديگه ،بيتا .

واي ما ديگه بايد بريم .

نظر بزارين برام باي.

اينم يه شعر:

 

مانده ام در كوچه هاي بي كسي

سنگ قبرم را نمي سازد كسي

سوختم خاكسترم را باد برد

بهترين يارم مرا از ياد برد.



سه شنبه 1391/02/05 |
 

این روزها زیادی ساکت شده ام ،

نمی دانم چرا حرفهایم، به جای گلو

از چشمهایم بیرون می آیند…!

عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا شوخی بود !

حالا تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . .!

تمام این تنهایی تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است…

دستم نمک نداشت هی میشکستیش

دلم چی؟؟؟

          بهونت واسه شکوندن‌های پشت سرهم چی بود؟؟؟


چهارشنبه 1391/01/23 |

یاد دارم در غروبی سرد سرد ،میگذشت ازکوچه مادوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم، دسته دوم جنس عالی می خرم

 کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم .

اشک درچشمان باباحلقه بست عاقبت آهی کشیدبغضش شکست, 

اول ماه هست و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

 بوی نان تازه هوشش برده بود, اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت :آقا سفره خالی میخرید؟؟





شنبه 1390/12/20 |

 
 

سلام بچه ها یه سوال :


یه ادم تا چه حد میتونه نفهم و پر رو باشه؟؟؟



شنبه 1390/12/20 |
هنوز هم عاشقانه یم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..

هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..

هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.

می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..

می‌دانم  یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،

کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:

اولین عشق من و آخرین عشق من تویی

دوستت دارم....






جمعه 1390/10/16 |

باران

 
 
از چشم یا آسمان

فرقی نمی‌کند

باران وقتی بر زمین افتاد

دیگر باران نیست

.

.

.




جمعه 1390/10/16 |

یلدا

 
 

 آری خورشید ثابت کرد :

 حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد ، حتی اگر به بلندای یلدا باشد ...

 بیدار و امیدوار باش

خورشیدی در راه است ...









دوشنبه 1390/09/28 |

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او امد و گفت : من به فرمان خدا امده ام که تو را نجات دهم . برای این که تو روزی کاری نیک انجام داده ای.


او فکر کرد و به یادش امد در راهی که میرفته عنکبوتی را دیده ،اما برای انکه او را له  نکند راهش را کج کرده و از سمت دیگری عبور کرده است .

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین امد. فرشته گفت: تار عنکبوت را بگیر و به بالا برو تا به بهشت برسی.

مرد تار عنکبوت را گرفت . در همین هنگام   جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتتند ، به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا به بالا بروند.

اما مرد دست ان ها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد، ناگهان تار عنکبوت پاره شد و همه به زمین افتادند.

فرشته با ناراحتی گفت:

تو تنها راه نجات خود را با خود خواهی پاره کردی،  دیگر راه نجاتی برای تو نیست .

و بعد فرشته نا پدید شد...




جمعه 1390/09/11 |

الا یــا ایــهــا الســاقی ادر کــاسـا  و  نــاولــهـــا

که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

به بـوی نـافـه ای کــاخر صـبا زان طره بـگشایــد

ز تـاب زلـف مشکـیـن چه خون افـتـاد در دلـهــا

به می سجاده رنگین کن گرت پـیـر مغان گویـد

که سالک بـیـخبر نـبـود ز راه و رسم مـنـزلــهــا 

مرا در منزل جـانـان چه امن عیش چون هر دم 

جـرس فـریـاد مـیـدارد که بـربـنـدیـد مـحـمـلـهـا

شب تاریـک و بـیـم موج و گردابی چنین هائـل 

کـجـا دانـنـد حـال مـا سـبـکـبـاران سـاحـل هـا

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید، اری 

نهان کی ماند آن رازی کز آن سازند محـفـلهـا




شنبه 1390/08/21 |

امید

 
 
چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.

شمع اول گفت: "من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می‌میرم......."

سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت: "من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم........."

سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: "من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند، آنها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند .............."

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: "چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید .........". سپس شروع به گریستن کرد...........

پــــــــس...

شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم.

با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن کرد.

 

نور امید هرگز نباید از زندگی ما محو شود.





جمعه 1390/08/20 |

 پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: "خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌های حیاط خانه تان را به من بسپارید"؟

زن پاسخ داد: "کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد"!

پسرک گفت: "خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می‌دهد انجام خواهم داد"!

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.

مجدداً زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم".

پسر جواب داد: "نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند ..."!!!



جمعه 1390/08/20 |

فاصله

 
 
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...



جمعه 1390/08/20 |

......

 
 

یه دوست دختر نداریم از این افاده‌ای‌ها، روزی پنج بار بزنیمش تا آدم شه


یه دوست دختر نداریم از این وبلاگ به عنوان تریبون ابراز عشق بهش استفاده کنیم عق ملتو دربیاریم


یه دوست دختر نداریم بریم خواستگاریش باباش با لگد از خونه بیرونمون کنه


یه دوست دختر نداریم موهاشو افشون کنه بیاد باز دلو پریشون کنه بره


یه دوست دختر نداریم ایجاد انگیزه کنه برای فرار از خونه !


یه دوست دختر نداریم پیجمون رو تو فیسبوک لایک کنه !


یه دوست دختر نداریم مخشو بزنیم بیاریمش خونمون ، برامون غذا درست کنه


یه دوست دختر ندارم هیچ،یه دانشگاهم ندارم توش آزمایشگاه تنظیم خانواده ارائه بدن مثلا


یه دوست دختر ندارم بیاد بگه عصر جمعست دلم گرفته بگم می خوای چاه باز کن خبر کنم؟


یه دوست دختر نداریم بشینیم با گوشی دوستامون بهش اس ام اس  بدیم دور هم بخندیم بهش


یه دوست دختر نداریم اخر هفته که حوصلمون سر میره با خانواده بریم خواستگاریش


یه دوست دختر نداریم با هم درس کار کنیم، حداقل این ترم تنظیم خانواده رو پاس کنیم


یه دوست دختر نداریم عصبانی که میشیم بزنیم تو دهنش حتی


یه دوست دختر نداریم ۵۰ سال بعد عکسشو به نوه‌مون نشون بدیم بگیم: نیگا کن من با چه داف شاخی رفیق بودیم، بعد باز برو بشین پای اون پلی استیشن ۱۴ت، خـــــــوب؟؟!!


یه دوست دختر نداریم چند نفر بهش تیکه بندازن ما هم بریم حمام خون راه بندازیم


یه دوست دختر نداریم بگیریم لهش کنیم بعد داداشش رو بفرسته مارو له کنه


یه دوست دختر نداریم عکسش بک گراند گوشیمون باشه


یه دوست دختر نداریم هیچی اعصابم نداریم بتونیم یکی رو تور کنیم لااقل


یه دوست دختر هم نداریم هر روز از کوچشون رد شیم٬ دیدیم ماشین باباش روشن نشد بریم هل بدیم٬ بعد بهمون بگه: دستت درد نکنه پهلون!


یه دوست دخترم نداریم بهمون بگه تو نمیخوای یه اپ بکنی این وب رو؟!!!!


یه دوست دختر نداریم ، دور همی با بچه ها نشستیم تخمه می شکنیم فعلا.





پنجشنبه 1390/08/12 |

......

 
 

یه دوست پسر هم نداریم بهمون پیشنهاد بیشرمانه بده ، ماهم کلی کولی بازی در بیاریم

یه دوست پسر هم نداریم مجبورش کنیم اسم مارو رو بازوش خالکوبی کنه

یه دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع برم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگم اونی که باید بپسنده پسندیده

یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آورده

یه دوست پسر هم نداریم از سربازی معاف باشه هر روز بهش بگیم سربازی واسه تو لازم بود خیلی لوس بار اومدی

یه دوست پسر هم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به خودم زنگ بزن

یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم ای کاش رشد عقلتم مثل رشد سیبیلت بود

یه دوست پسر هم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که بهش می گیم دیگه به من زنگ نزن

یه دوست پسر هم نداریم بگه چه خبر عزیزم بگیم داری بابا میشی

یه دوست پسر هم نداریم هی واسش از جذابیت آقایون کچل بگیم که آخر سر بره دونه دونه موهاشو بکنه جذاب شه

یه دوست پسر هم نداریم هی بهش بگیم من ۶ تا خواستگار دکتر دارم زود باش تکلیف منو روشن کن

یه دوست پسر هم نداریم که دیگه هی نگیم من به عشق اعتقادی ندارم

یه دوست پسر هم نداریم هی انگشتمونو بزنیم به پهلوش دو متر بپره بخندیم بهش

یه دوست پسر هم نداریم با شماره دوستش امتحانمون کنه ما هم سربلند از امتحان بیایم بیرون

یه دوست پسر هم نداریم وقتی ناراحتیم الکی از این حرف های امید دهنده بزنه مثلاً همه چی آرومه و اینا


(برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید )




ادامه مطلب
سه شنبه 1390/08/10 |

بوسه

 
 
میدونستید بوسه های شما هرکدوم یه معنی داره  واسه خودش؟؟؟؟


بوسه بر دست : ستایشت میکنم


بوسه بر گونه : من فقط می خوام دوست تو باشم


بوسه بر چانه : تو جذابی(بامزه ای)


بوسه بر گردن : من تو رو می خوام


بوسه بر لب : من عاشق توام


بوسه بر گوش : اجازه بده سر گرم باشیم


بوسه برپیشونی: تو بهترینی



جمعه 1390/08/06 |
وقتی...
دلتنگ تو میشوم...
وقتی...
عطر تنت را می خواهم...
......
من به باد هم...
التماس میکنم...
خدا که جای خود دارد...



جمعه 1390/07/29 |

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند .

آن ها از بیکاری خسته و کسل شده بودند .

 روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند

 خسته تر و کسل تر از همیشه .

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :

( بیایید یک بازی بکنیم مثلا بازی قایم باشک!!)

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد :

( من چشم می گذارم من چشم می گذارم )

و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد

همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آن ها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت چشم هایش رابست و شروع کرد به شمردن

یک ...دو...سه...

همه رفتند تاجایی پنهان شوند .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد .

اصالت در میان ابر ها مخفی گشت .

هوس به مرکز زمین رفت .

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت .

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .

و دیوانگی مشغول شمردن بود

هفتاد و نه ...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق !

او همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .

جای تعجب هم نیست

چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است .

در همین حال دیوانگی به پایان شمارشش می رسید

نود و پنج ...نود و شش ...

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و

در بین یک بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد : ( دارم میام ! دارم میام !)

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود !

زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود !

لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود .

دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین .

یک یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد :

( تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است)

دیوانگی شاخه چنگ مانندی را از درخت جدا کرد

و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد

و دوباره و دوباره تا به صدای ناله ای متوقف شد !

عشق از پشت بوته بیرون آمد .

با دست هایش صورت خود را پوشانده بود

و از میان انگشتانش قطرات خون می چکید .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند

و او نمی توانست جایی را ببیند

( او کور شده بود !!!)

دیوانگی گفت :

من چه کردم ؟ من چه کردم ؟

چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟عشق پاسخ داد :

تو نمی توانی مرا درمان کنی

 اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو !

و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است

و دیوانگی همواره در کنار اوست !!!


یکشنبه 1390/07/17 |
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید :
من به او خندیدم .
کمی آزرده و حیرت زده گفت :
روی دیوار و درختان دیدم !!
باز هم خندیدم .
گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه،
پنج وارونه به مینو میداد .
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید .
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :
بعدها وقتی غم ،
سقف کوتاه دلت را خم کرد ،
بی گمان می فهمی ،
پنج وارونه چه معنا دارد ...


پنجشنبه 1390/07/14 |

استعداد عجیبی در شکستن داری....

  شکستن قلب...غرور...پیمان...

استعداد عجیبی در نشستن دارم....

به پای تو...به امید تو...در انتظار تو....



دوشنبه 1390/07/11 |
تو به من یاد دادی قدم های اول عاشقیو

 
تو تک تک حروف عشق و واسم معنی کردی

 
تو به من یاد دادی چجوری کسی رو تو قلبم بزارم


تو به من یاد دادی کسی که تو قلبته


 هرگز نمیمیره حتی اگه نباشه...


تو به من یاد دادی تا ابد به پای کسی موندنو


تو به من یاد دادی عشق,  صبر و تحمل میخواد

 
تو به من یاد دادی منتظرت موندنو

 
تو غم و غصه ی دوری و عشقو تو گوشم زمزمه کردی

 
تو به من یا دادی تنها کسی که به فکرمه کیه
 

تو به زیبایی به من آموزش دادی

 
و من حالا بر اوج قله ی عشق فریاد میزنم
 

آهای دنیا من عشق و یاد گرفتم....

 

من فرمول طلایی عشقو کشف کردم....


آهای دنیا...


یاد گرفتم عشقمو با تو هم عوض نکنم...

 
یاد گرفتم کشتن غرورو شب گریه رو....


تو یادم دادی شبا از غصه ت نخوابم...

 
تو کلاس عاشقی دانش آموز خوبی بودم


ولی افسوس که معلمم کسی بود که فقط لالایی بلد بود


اما خودش خوابش نمیبرد





http://www.2khtarkoochooloo.blogfa.com/

مهشید جوووووووووووووون



شنبه 1390/07/09 |

 
 
سهلااااااااااااااااااااااااااااااااااام بچه ها خوبید؟؟

مدرسه ها شروع شدن و دوباره غر  زدنای مامانا شروع شد که روزی هزار دفعه میگن بشین درستو بخون.

حتی اگه خونده باشی میگن درس روز بعد یا چند جلسه دیگه رو بخون.

وقتی ابتدایی بودم از مدرسه بدم میومد ولی الان خیلی مدرسه رو دوست دارم چون.....

واسه همینم کمتر وقت میشه بیام نت.

فعلا بای



جمعه 1390/07/08 |

دعوای زن و شوهر


مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت.یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده میدید،زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شوهرش شد.

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش ،با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد که هر انچه را که باعث ازارشان میشود را بنویسند و در مورد انها بحث و تبادل نظر کنند.
زن که گله های بسیاری داشت بدون این که سر خود را بلند کند ، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر،نوشتن را اغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ هارا رد و بدل کردنند.
مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند.....
اما زن با دیدن کاغذ شوهرش ، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود راپاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:
                                                                          "دوستت دارم عزیزم"

چاره گر باش


یک مزرعه ایی بود که تعدادی از حیوانات،در انجا زندگی میکردند. یک روز  خر مزرعه داخل چاه افتاد.حیوانات همه جمع شدند و شروع کردند به سر و صدا کردن تا صاحب مزرعه فکری برای نجات خر بکنن. بعد از کمی فکر کردن چیزی به ذهن مزرعه دار رسید. خر پیر بود و چاه هم باید پر میشد.!

مزرعه دار همسایه هارا صدا کرد و به هر یک از انان بیلی داد تا چاه را پر کنند. همگی شروع به پر کردن چاه کردند!!

خر همان اول فهمید چه اتفاقی دارد می افتد.اول شروع کرد با صدای مهیبی فریاد زدن،ولی اندکی بعد ساکت نشستو همه را در حیرت فرو برد.

در حالی که انان داشتند با بیل خاک بر سر خر میریختند بعد از ریختن چند بیل خاک،خر تکانی میخورد و خودش را بالای خاک میکشید!

خر همینجوری ادامه داد تا یک دفعه پرید و از چاه بیرون امدو فرار کرد.

بعدا خر برگشت و مزرعه دار را با یک جفتک زیبا زخمی کرد.زخم  عمیق بود و چرک کرد و مزرعه دار بخاطر همان زخم مرد!!!!!!!!!!!!!!!!!



بندگی راستین


جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد.رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمیافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی جوان ساده و خوش قلب را دیده بود ، اورا یافت.به او گفت پادشاه اهل معرفت است اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خددا هستی خودش به سراغ تو خواهد امد.

جوان  به امید رسیدن به معشوق ،گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد.به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و اثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد،احوال وی را جویا شد و دانست که جوان،بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .در همان جا از وی خواست که به خاستگاری دخترش بیاید .جوان فرصتی برای فکر کردن خواست و پادشاه به او فرصت داد.

همین که پادشاه از ان مکان دور شد،جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند.بعد از مدتها جست جو او را یافت و به او گفت:

تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه ان گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو امد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ،از ان فرار کردی؟؟؟

جوان گفت:

"اگر ان بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود،

پادشاهی را به در خانه ام اور،

چرا قدم در بندگی راستین نگذارم،

تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم؟"



چهارشنبه 1390/06/30 |
داستان شماره 1
 
   
                                   عشق موازی

سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که…
شرط عشق چه بود؟!



 
داستان شماره 2


                                                   مرد و نامرد

يه دختر كور توی اين دنياي نامرد زندگي ميكرد. اين دختر يه دوست پسر داشت كه عاشقش بود.دختر هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش من شرط عشق و به جا آوردم.

شرط عشق چه بود؟!


 
داستان شماره 3




                            جمله معروف ویلیام شکسپیر

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر را امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده» آنها هر کدام منتظر بودند تا دیگری شرط عشق را به جا بیاورد
اما.....
شرط عشق چه بود؟!




لطفا نظرتونو درباره جواب این سوالا حتما بدید.



سه شنبه 1390/06/29 |

سلام

من اووووووووووووووومدم. واااااااااااااااای که چه مسافرت بدی بود عکساشو

ببنید!!!!!

(در ادامه مطلب)








ادامه مطلب
شنبه 1390/06/26 |

مسافرت

 
 

 

سهلاااااااااااااااام به دوستای خودم خوفین؟؟؟

دوشنبه 1390/6/21 میخوام برم مسافرت تا هفته بعدش یا شنبه یا یک شنبه.

آخ جون با همه خاله هامو بچه هاشونو شوهراشون.

خدا کنه خوش بگذره.

ایولاا اول بیشه بعدشم برو که رفتیم آخه خودمم نمیدونم بهدش کجا میخوایم بریم.

تو این یه هفته واسم نظر بزارید هاااااااااااااااا!!!!

برگشتم خوشحال بشم الانم با کلی ذوقو شوق میخوام برم وسایلمو جمع کنم تا یک شنبه نظرات تایید میشن ولی بعدش دیگه من نیستم.

وااااااااااااااییییییییییی خیلی خوشحالم فعلا بای

دلم واسه همتون تنگ میشه به خصوص یه نفر.

 



یکشنبه 1390/06/20 |

تنهايي اين نيست كه كسي  پيشت نباشه...

تنهايي اينه كه روزي هزار بار تو خودت بشكني ونزديكترين كست هم نتونه صداشو بشنوه...

تنهايي اينه كه دلگرمي نداشته باشي حتي واسه يه روز...حتي واسه يه ساعت...

تنهايي اينه كه كسي نباشه پشتت وايسه وازت دفاع كنه...

تنهايي اينه كه به گناه كرده نكردت متهم بشي وهيچ وقت كسي نفهمه كه گناه تو نبوده...

تنهايي اينه كه هيچ كس قدر محبتاتو ندونه..

تنهايي اينه كه معني واقعي وپايدار مهرو محبت و تا حالا از ته دل كسي نچشيده باشي...

وبدترين شكل تنهايي اينه كه هيچ كس از ته دلش دوست نداشته باشه...


من تنهام چون واقعا تو زندگيم احساس تنهايي ميكنم...

من تنهام چون هيچ وقت  هيچ كس نتونست حالمو بفهمه...

من تنهام چون هيچ وقت هيچ كس دركم نكرد...


**اي كاش شكستن دل هم مثل شكستن شيشه صدا داشت تا همه 

مي فهميدن كه دل من پر صداترين دله شكسته ي دنياست!

وتنهادلخوشي زندگيم اينه كه هيچ كس نميتونه بفهمه كه تا چه حد

غمگينم**



یکشنبه 1390/06/20 |

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه ببيني چه سخت است

تمام اندوه خويش را بي صدا گريستن

بي هيچ دست نوازشي

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه بداني چه دردناك است

بغض دلتنگي خود را بي صدا شكستن

بي هيچ سنگ صبوري

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه تماشا كني

سر به ديوار كوفتن در اتاق تنهايي

و چنگ زدن گريبان خود را در خفقان بي كسي

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه بشنوي

صداي پاي اشكي را

كه بر گونه هايم مي دود

و به هواي شانه هايت بر زمين مي افتد

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه حس كني

نياز دستهايم به دستهايت

نگاهم به نگاهت

و صدايم به صدايت را

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه باور كني

وسعت اندوه مرگ باورهايم را

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه نگاه كني

دشواري دم زدن

در تكرار دمادم در خود شكستن

و رنج زيستن زير سنگيني درد بودن را

وقتي دلم مي گيرد

تو نيستي كه به روي اين بي ستاره ي شبخوان

پنجره اي به باغ كهكشان باز كني

و وقتي كه تونيستی

من دلم مي ميرد...



چهارشنبه 1390/06/16 |
سهلاااااااااااااااااااااام خوفین؟؟؟؟

عیدتون مبارک.

یک ماه مثل برق گذشت انگار همین دیروز روز اول بود

به هر حال عیدتون مبارک

همگی با هم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

نبینم کسی ناراحت باشه ها!!!!

امروز روز خوشحالیه واسه یه روز همه غم هاتونو فراموش کنید خوشحال باشید

دوباره هوراااااااااااااااااااااااااااا

به افتخار دزفولیا که تو گرما روزه گرفتن یه هورااااا دیگه

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز همه باید بخندن...

شادی کنید.دست دست دست حالا بیا وسط دخترپسرا قاطی. جوووووووووووون ایولاااااااااا

امروز عیده عید همه پس همه باید شادی کنن دوباره

دســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــ

 



چهارشنبه 1390/06/09 |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

 

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ